تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حرفهای زیر آلاچیق

بعضی وقتا, وقتایی که همه دور و برم هستن تازه بیشتر میفهمم که چقدر جات خالیه... بیشتر دلم برات تنگ میشه

آره

نمی شه فراموش کرد... نمی شه تمومش کرد

مهربان ترین دوست به من گفت: فکر می کنی چقدر در روز به تو فکر می کنه؟

گذشته رو ورق نزن... تمامش کن و به آینده فکر کن

اما, نگفت چه جوری!!! منم نمی دونم

 

 

من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان میرسد

من که میدانم که تاسرگرم بزم ومستی ام

مرگ ویرانگر چهبی رحم وشتابان میرسد

پس چرا عاشق نباشم 

 من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول وقراری نیست نیست

من که میدانم اجل نا خوانده و بیداد گر

سرزده میآید وراه فراری نیست نیست

پس چرا

 عاشق نباشم

 

تو به من خنديدي و نمي دانستي

  من به چه دلهره از باغچه ي همسايه

    سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد

    سيب را در دست تو ديد غضب آلوده كرد نگاه

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد ازارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا

خانه ي كوچك ما سيب نداشت

 

 

روزي پسر بچه اي در خيابان سكه اي يك سنتي پيدا كرد.او از پيدا كردن اين پول آن هم بدون هيچ زحمتي خيلي ذوق زده شد.
اين تجربه باعث شد كه بقيه روزهاهم با چشمهاي بازسرش را به سمت پايين بگيرد(به دنبال گنج).او در مدت زندگيش 296 سكه 1سنتي 48 سكه 5 سنتي 19 سكه 10 سنتي 16 سكه 25 سنتي 2 سكه نيم دلاري ويك اسكناس مچاله شده 1دلاري پيدا كرد.در مجموع 13 دلار و26 سنت.
در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و26 سنت او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد درخشش157رنگين كمان و منظره ي درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد .
او هيچ گاه حركت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمان در حالي كه از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند نديد. پرندگان در حال پرواز درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئي از خاطرات او نشد.

 

 

اگه میخوایی پرواز کردن رو یاد بگیری باید از راه رفتن شروع کنی

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:13  توسط رضا | 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

 

 

 

تو را دوست میدارم به گرمی آفتاب ، به روشنی قلبت سوگند یاد می کنم

که تو را میپرستم با تو وجودی از عشق ، بی تو وجودی از فنا

دلتنگم از تنهایی ، از خیانتهای روزگار و بازی زمانه و خوشحال از امید به آینده

با تو بودن را دوست دارم

در خلوت شبهایم تو را از مهتاب می گیرم و چهره زیبایت را با نور ماه و در آن می آرایم

با نام تو عشق بازی می کنم

و از پنجره عشق تو زندگی را در می یابم ، لمس میکنم و میمیرم

پنجره عشق را به سوی افقهای دور دست می گشایم

بادی پر از وفا و صداقت و بس مینشینم تا نامه ای از آن دوردستها

بسته به بال کبوتران سفید به رنگ برف و گرمای وجود یک عروس خوبان به دستم برسد و لیک ...

زمانی که تو دوست داری من عاشقم و زمانی که تو خوابی من مرده

و زمانی که تو تشنه ای من سراب و زمانی آنرا در درون قلب خسته ام حس میکنم

و وقتی به پایان زندگیت نزدیک میشود که من دیگر عمرم به سر آمده

تا بقیه آنرا به تو بخشیده باشم

تو زنده باش زندگی کن و اگر هم ازمن راضی باشی

برایم همه آن چیزی است که تو از آن به عنوان زندگی یاد کردی

پس در قیامت بر من وارد شو که همیشه منتظرت بوده و هستم و خواهم بود

 

                                                                   

                                                                                                  

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم...... و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم .......اگر از دست من در خلوت خود گریه ایی کردی ...........اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی ...........اگر زخمی چشیدی گاهگاهی از زبان من .........اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من ........مرا ببخش---------------------------------------------------------------------

 

 

     پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
 پنج وارونه چه معنا دارد

 

 

 مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

 

 

 

 

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی، دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

 

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه، با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

 

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم، اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

 

قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من، شبای جمعه که میاد بیای سرِ مزارِ من

 

دوباره باز یاد چشات زمزمه ی نبودنم، ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

 

خاک سرِ مزارِ من نشونی از نبودنم ، دستای نامردم شهر جنازه ام ربودنه

 

به زیر خاکمو هنوز نرفتی از یاد من ، غصه نخور سیاه نپوش گریه نکن برای من

 

دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ، رو سنگ قبرم بنویس تنهاترین تنها منم

 

 

 

با همه ناباوری هایم تورا باور میکنم .

با همه تلاطم هایم با نگاهت ارام می شوم .

با همه دلتنگی هایم پشت سرت قدم برمی دارم

تا بتوانم امروز با تو باشم شاید فردا در تنهایی عشقم را باور کنی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:21  توسط رضا | 

 

 

درسیاهی ها رهایم می کنی آخر چرا؟

پاک ازچشمت جدایم می کنی آخر چرا؟

 

                                           دايماً در پیچ وتاب موی تو گم می شوم

                                           درپریشانی رهایم می کنی آخر چرا؟

 

کوچه های شهررا من می شناسم مو به مو

راهی بیراهه هایم می کنی آخر چرا ؟

 

                                             لا به لای لحظه ها در خلوت دلواپسی

                                              با غریبی آشنایم می کنی آخر چرا؟

 

باز چشمان سیاهت کم محلم می کنند

می روم ، اما صدایم می کنی آخر چرا؟

 

                                              گر چه واپس می زنی دست نیازم را ولی

                                              خوب می دانم دعایم می کنی آخر چرا؟

 

 

 

 

 

امان ز لحظه ای که دل خطا کند

مرا به دست سرد تو رها کند

در انزوای کوچه های بی کسی

به سان یک غریبه ای جفا کند

ببیندم که از خزان چه می کشم

و بی خیال من دمی صفا کند

نماز من به سوی قبله گاه او

ولی به سوی دیگر اقتدا کند

نه این سزای ساده ای چو من بود

چه سازمش که نفی ما سوی کند

کنون که تیشه اش به ریشه ام رسید

بگو بزن که درد من دوا کند

و دل که می رسد به آخر جنون

به لحظه ای که بی درنگ خطا کند

 

 

 

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

 

مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد

تو كه رفتي همه ثانيه ها سايه شدند

 

سايه در سايه ان ثانيه ها خواهم مرد

شعله ها بي تو ز بي رنگي دريا گفتند

 

موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد

 

گم شدم در دوري چشمان بهار

 

بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد

 

 

 

 

 

تا به كى در پرده مانى ماه من! روشنگرى كن

تا كنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى كن

 

جلوه اى كن! زهره را چون ذرّه محو خويش گردان

 

رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى كن

تا به كى از دورى ماه رخت كوكب شمارم؟

 

چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگرى كن

 

شاهباز دين ز هر سو مى خورد تيرى، خدا را

طاير بشكسته بال دين حق را شهپرى كن

 

قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق

 

تكيه زن بر مسند عدل الهى، داورى كن

موج بحر كفر، پهلو مى زند بر ساحل دين

 

نوح شو، توفان به پا كن! فُلْك دين را لنگرى كن

 

تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى

بت شكن شو چون خليل و دفع خوى آزرى كن

 

تا به كى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟

تا كند اندر مدار عدل گردش، محورى كن!

كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافگن

 

برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى كن

 

تا به كى اى گوهر دين! از صدف بيرون نيايى؟

ناخدا شو! كشتى دين خدا را رهبرى كن

 

تيغ بركش از نيام و قصد جان دشمنان كن

 

پاى برزن بر ركاب و حمله هاى حيدرى كن

اى همه جان ها به لب از هجر رويت، چهره بگشا!

 

وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى كن

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:30  توسط رضا | 

 

چند روز پیش داشتم از توی یک باغ، گردو تک می زدم؟که جانعلی رو دیدم که باسوز

عجیبی زده بود زیر آواز و اینطوری می خوند:

به جای رانی مُخوام آب جو بنوشُم

مُخوام زود برُم ولایت

به جای آدیداس مُخوام گیوه بپوشُم

مُخوام زود برُم ولایت

به جای آخوند مُخوام ماهواره نگاه کنُم

مُخوام زود برُم ولایت

به جای ترکی مُخوام فارسی بشنوُم

مُخوام زود برُم ولایت

به جای پیکان و ژیان مُخوام خر سوارشُم

مُخوام زود برُم ولایت

به جای بوی دود مُخوام بو پهن بخوره دماغُم

مُخوام زود برُم ولایت

به جای زرت زرت ماشن مُخوام قدقد بشنوُم

مُخوام زود برُم ولایت

به جای...

_صبر کن مُنم مُخوام باهت بیایُم

مُخوام زود برُم ازین ولایت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:26  توسط رضا | 

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟

جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت

نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم .

تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم

که بگذری.

قلب ميزارم که جا بدي،

اشک ميدم که همراهيت کنه،

ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

 

 

 

 

گول زرق و برق زر را مى خورى اى دل چرا؟

زندگى را مى كنى بر خويشتن مشكل چرا

غنچه گل شد، گل خزان گرديد و بلبل شد خموش

مانده اى اى باغبان، حيران و پا در گِل چرا

عمر طى شد، نوجوانى رفت و پيرى سررسيد

حبّ دنيا را نمى سازى برون از دل چرا

چهره پرچين گشت و قامت دال و موى سر سپيد

از مكافات عمل بنشسته اى غافل چرا

كاخ ها گرديد كوخ و كوخ ها گرديد كاخ

زاد راهى برنمى دارى از اين منزل چرا

نوح رفت و كشتى اش بشكست و طوفان شد تمام

غافلى اى بى خبر زانديشه ساحل چرا

كاروان مرگ هر دم مى زند كوس رحيل

برنمى خيزى براى بستن محمل چرا

عمر چون رفت از كفت ديگر نمى آيد به كف

اين سخن حقّ است، حق را مى كنى باطل چرا

مزرع كشت است دنيا از براى آخرت

برنمى دارى از آنچه كشته اى حاصل چرا

مرگ مأمور است و معذور از براى بردنت

راحت و آسوده خوابيدى در اين منزل چرا

از من «ژوليده» بشنو اى به دنيا بسته دل

حب دنيا را نمى سازى برون از دل چرا

 

 

 

                                                                                                           

 

اگر  آن  طایر  قدسی  ز درم  باز   آید

عمر  بگذشته  به  پیرایه  سرم  باز آید

دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

برق  دولت  که  برفت  از  نظرم  باز آید

آن که تاج سر من خاک کف  پایش  بود

از خدا می طلبم تا به به سرم  باز  آید

گر   نثار    قدم    یار    گرامی   نکنم

گوهر  جان  به  چه  کار  دگرم  باز  آید

 

 

هر كه عارى از ريا گردد صفايش مى دهند

 چون كه گردد باصفا بر ديده جايش مى دهند

اهل تقوا را به محشر امتياز ديگريست

 گرچه اين جا بيشتر جام بلايش مى دهند

بى بها بودن به نزد خلق گنجى پربهاست

 خاك چون آدم شود قدر و بهايش مى دهند

هر كسى از راه فهمش مى كند درك سخن

 هرچه سوزِ نى فزون باشد نوايش مى دهند

آب حيوان خضر را رمز نجات مرگ نيست

 فانى فى الله را آب بقايش مى دهند

همچو يوسف در جوانى ترك شهوت كن كه نفس

 هرچه كام دل برآرد اشتهايش مى دهند

از مقام لا به اِلاّالله انسان مى رسد

 هر كه اين معنى نداند حكم لايش مى دهند

قفل جنّت را كليدى هست در دست على

هر كه را خواهد على اِذن سرايش مى دهند

 

 

 

در دل من...

می خواهم روزهای سیاهم را برگ برگ کنم

می خواهم سوزی که دائم در وجودم حس می کنم

به فراموشی بسپارم

فراموشی چه واژه زیبایی

اما حیف که سعادت و انتقام با مفهوم این واژه منافات دارد

می خواهم قلمو خیال را در دست بگیرم

وخودم را خوشبخت نقاشی کنم

می خواهم همه جا را آبی کنم

می خواهم آتش را از روزگار حذف کنم

می خواهم از ته دل و قلبم فریاد بکشم

تا شاید ذره ای از غوغا درونم کم شود

تا شاید قلبم از یاد خاطره ها تهی نشود

ای کاش دست کم صفحه خیالم

این رنگ و بو را می گرفت

دگر درد مرا کاهش نمی داد                                غرورش را به یک خواهش نمی داد

حضورش را گرفت و رفت تنها                 به سوی آنکه آزارش نمی داد                                                                

  نشستم دست هایش را بگیرم

  دگر دستی پی سازش نمی داد

نمی دانست نمی مانم پس از او                           و تردیدی به افکارش نمی داد

تمام سهم من شب گریه ای که                             دگر خطی به چشمانش نمی داد

اذان صبح را در شهر گفتند

واو وقعی به ایمانش نمی داد

هنوز در التهاب عشق می سوخت                   ولی درد مرا کاهش نمی داد

 

 

 

 

روزگاری دل ما آینه فردا بود                       

                                                                    

درسرم عشق وبه لب زمزمه شیدا بود

 

 از افق رقص کنان نور به سر می بارید                    

                                                      

                               ساحلی در پس آن موج خم دریا بود

 

روزگاری دل ما بی غم وبا شادابی                           

                                                      

منتظر بر سحر سوز شب یلدا بود

 

روزگاری دل ما چون شرری می تابید                       

                                       

                              کی چنین غمزده از سردی این دنیا بود؟

 

هرچه بود قسمت ما از سحر وروز نبود                     

                                       

نوش "نوشین"همه جا خواب خوش رویا بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:32  توسط رضا | 

چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران

 چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران

چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «الله»

 بركات آسمانى، برسد به جان نثاران

شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است

شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران

شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار

 شب سينه هاى سوزان، شب سوز سوگواران

شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گريان

شب بندگان خالص، شب راز رستگاران

شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت

 شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران

شب نغمه هاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب

 شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران

چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم

 كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران

چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى

ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران

تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان

 گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران

تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته

تو طبيب چاره سازى، تو كريم روزگاران

دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان

 به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران

به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت

 به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران

شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا

 ز فروغ خود بتابان، به دل اميدواران

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:22  توسط رضا | 

 

خدایا چه کرده ام که اینچنین هدیه گرانبهایی به من دادی؟

  

هر آنچه دارم تقديم به تو تنها اميد زندگاني ام،

دستانم تقدیم به تو تا با آنها لمس کنی لطافت جاری عشق را. پاهایم تقدیم به تو، قدم بردار و به سوی خوشبختیت برو. چشمانم تقديم به اشکهاي سوزان روي گونه های نازنینت ، لبانم تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .
زندگانیم تقديم به تو اي تمام خيال من
                                    

اي تک ستاره آسمان قلبم و اي سرچشمه ي حیاتم،
هر آنچه هست و نیست تقديم به تو اي محبوب بی همتایم
تقديم به تو که يادت در فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست .
نگارینم،  اي عزيزترينم:
چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي . چه زیباست روزی که با آمدنت به من جان دادی و چه دلنشین است داشتن هرم نفسهایت.
براي من بمان و برایم از عشقت بخوان که تا تو هستی نفس میکشم.
نازنینم، یگانه مرد زندگانیم، با وجود فرسنگها فاصله که بین دستهامان دیوار کشیده اند، تنها میتوانم قلبم را که لبريز از عشقی آتشین و حقیقی ست به تو
هدیه کنم. قلبم را بردار و تمامی حجمش را پر از امواج نوراني عشقت کن، بعد يک گوشه آسمان بياويز ، تا آسمانت همیشه نورانی باشد. 

و سوگند مي خورم که تا ابد برای تو و کنار تو باشم

 

 

 

قصه از کجا شروع شد
از گل و باغ و جوونه
از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی
که بگم با تو یه رنگم
تا بگم چه نازنینی
تو شکوفهء قشنگم

ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه

عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه
توئی تنها همزبونم که همیشه نازنینه
اگه ده سال اگه صد سال شب و روز با تو باشم
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی

ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:14  توسط رضا | 

بگویید بر گورم بنویسند

 

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت

 

مهربان بود ولی مهر نورزید

 

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

 

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی را بدان راه نداد

 

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد

 

و خلاصه بنویسید

 

"زنده بودن را برای زندگی دوست داشت،

 

نه زندگی را برای زنده بودن."

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:5  توسط رضا | 

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:2  توسط رضا | 

 

 

کاش می شد با دو چشم عاطفه ؛

 

 قلب سرد آسمان را ناز کرد

 

 

 کاش می شد با پری از برگ ناز تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

 

 

 کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد قلبها را رنگ کرد

 

 

 کاش می شد در سکوت دشت ناله ی غمگین آسمان را شنید

 

 

 کاش می شد با چادر شب را کشید و از نقاب ظلمت دور شد

 

 

 بی تو این روزای روشن واسه من تاریک و تاره

 

وقتی بی تو تک و تنهام زندگیم معنا نداره

 

از همون روزی که رفتی دل به هیچکسی ندادم

 

فکر میکردم میرسی یه روز تو بی کسیم به دادم

 

گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله

 

دیدن دوباره ی تو فقط تو خوابو خیاله

 

لحظه های آخر تو توی قلب من میمونه

 

هیچکی مثل من بلد نیست قدر چشماتو بدونه

 

رفتیو چشمای خیسم یادگاری از تو مونده

 

بی وفاییات هنوزم تو رو از دلم نرونده

 

چشم براه تو میمونم تا که برگردی دوباره

 

میترسم وقتی که نیستی دل من طاقت نیاره

 

گفتن لحظه ی آخر واسه من هنوز سواله

 

دیدن دوباره ی تو فقط تو خوابو خیاله

 

رفتی اما خاطراتت توی قلب من میمونه

 

هیچ کی مثل تو بلد نیست دلمو بسوزونه

 

تا وقتی که زنده هستم چشم براه تو میمونم

 

تو دیگه رفتی که رفتی نمیای پیشم میدونم

 

اما هر کجا که هستی منو تو دلت نگه دار

 

با چشمای خیسو گریون من میگم خدانگهدار

 

 

 

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 3:21  توسط رضا | 

از کجا شروع کنم از چي  بگم، چطور بگم هر چي فکر مي کنم چيزي که لايقت
باشه به ذهنم نمي رسه


 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني



 
دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني



دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني



 
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني
 


دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني
 


دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني



دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:54  توسط رضا | 

انسان و پرنده

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .


پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي

پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است

انسان ديگر نخنديد.

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد چيزي که نمي دانست چيست

شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

 

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ

بالاي سرش آسمان بود وچيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت

و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد

آنوقت رو به خدا کرد

 
وگريست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:52  توسط رضا | 

غريبانه شكستم من اينجاتك وتنها.,

دل خسته ترينم دراين گوشه دنيا ..اي بيخبرازعشق كه نداري خبرازمن ,روزي توآيي كه نمانده اثرازمن.

 

 

سرمایه وجود آدمی پذیرش حقایق است.

 

دكتر شريعتي :‎ ‎سرمايه هر دلي حرفهايي هست كه براي نگفتن دارد.

 

 

زرد است كه لبريزحقايق شده است تلخ است كه بادرد موافق شده است شاعر نشدي وكرنه مي فهميدي باييز بهاريست كه عاشق شده است

 

كاشانه نه آن است جمشيد بناكرد.....ويرانه نه آن است كه چنگيز فروريخت....

....ويرانه دل ماست كه باگوشه چشمت........................صدساله بنايم رايكباره فروريخت...

 

يا الله. كس به غير ازتونخواهم چه بخواهى چه نخواهى.بازكن در كه مرانيست جزاين خانه پناهى.نه من آنم كه زفيض نگهت چشم بپوشم.نه تو،انى كه گدا راننوازى به نگاهى.دراگربازنگرددنروم باز به جايى...پشت ديوار نشينم چو گدا بر سرراهى...توكريمی ودوصد كوه به يك كاه ببخشى...من گدايم كه نياورده به همره پركاهى.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:30  توسط رضا | 

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم

در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی

مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی

هر که به دیدار تو نائل شود

یک‌شبه حلّال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم، لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان من است

نامه‌ی تو خطّ امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده‌ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی

روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم

ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

  

تا به كى در پرده مانى ماه من! روشنگرى كن

تا كنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى كن

جلوه اى كن! زهره را چون ذرّه محو خويش گردان

رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى كن

تا به كى از دورى ماه رخت كوكب شمارم؟

چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگرى كن

شاهباز دين ز هر سو مى خورد تيرى، خدا را

طاير بشكسته بال دين حق را شهپرى كن

قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق

تكيه زن بر مسند عدل الهى، داورى كن

موج بحر كفر، پهلو مى زند بر ساحل دين

نوح شو، توفان به پا كن! فُلْك دين را لنگرى كن

تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى

بت شكن شو چون خليل و دفع خوى آزرى كن

تا به كى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟

تا كند اندر مدار عدل گردش، محورى كن!

كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافگن

برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى كن

تا به كى اى گوهر دين! از صدف بيرون نيايى؟

ناخدا شو! كشتى دين خدا را رهبرى كن

تيغ بركش از نيام و قصد جان دشمنان كن

پاى برزن بر ركاب و حمله هاى حيدرى كن

اى همه جان ها به لب از هجر رويت، چهره بگشا!

وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى كن

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:17  توسط رضا | 

عاشقانه

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

  

رومانتيك

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ... من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي

 

عاشقانه

اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری

 

 

عاشقانه

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

 

عاشقانه

دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم تا پایان.

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد

 

به توعادت کرده بودم /ای به من نزدیکترازمن
ای حضورم از تو تازه /ای نگاهم از تو روشن

 

 عاشقانه

اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نميکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نميکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو ياد ميگيرم

 

 

 

 نا اميدی 

در اين دنيای نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند منم خوش باور نادان محبت آرزو کردم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:15  توسط رضا |