تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حرفهای زیر آلاچیق

از کجا شروع کنم از چي  بگم، چطور بگم هر چي فکر مي کنم چيزي که لايقت
باشه به ذهنم نمي رسه


 

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني



 
دوستت دارم چون تنهاترين مصراع شعر مني



دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي مني



 
دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني
 


دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني
 


دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني



دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:54  توسط رضا | 

انسان و پرنده

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم

تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .


پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي

پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است

انسان ديگر نخنديد.

انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد چيزي که نمي دانست چيست

شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

 

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .

درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ

بالاي سرش آسمان بود وچيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت

و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟

زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي

راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد

آنوقت رو به خدا کرد

 
وگريست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:52  توسط رضا | 

غريبانه شكستم من اينجاتك وتنها.,

دل خسته ترينم دراين گوشه دنيا ..اي بيخبرازعشق كه نداري خبرازمن ,روزي توآيي كه نمانده اثرازمن.

 

 

سرمایه وجود آدمی پذیرش حقایق است.

 

دكتر شريعتي :‎ ‎سرمايه هر دلي حرفهايي هست كه براي نگفتن دارد.

 

 

زرد است كه لبريزحقايق شده است تلخ است كه بادرد موافق شده است شاعر نشدي وكرنه مي فهميدي باييز بهاريست كه عاشق شده است

 

كاشانه نه آن است جمشيد بناكرد.....ويرانه نه آن است كه چنگيز فروريخت....

....ويرانه دل ماست كه باگوشه چشمت........................صدساله بنايم رايكباره فروريخت...

 

يا الله. كس به غير ازتونخواهم چه بخواهى چه نخواهى.بازكن در كه مرانيست جزاين خانه پناهى.نه من آنم كه زفيض نگهت چشم بپوشم.نه تو،انى كه گدا راننوازى به نگاهى.دراگربازنگرددنروم باز به جايى...پشت ديوار نشينم چو گدا بر سرراهى...توكريمی ودوصد كوه به يك كاه ببخشى...من گدايم كه نياورده به همره پركاهى.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:30  توسط رضا | 

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم

در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه‌ی تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی

مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی

هر که به دیدار تو نائل شود

یک‌شبه حلّال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه‌ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم، لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه‌ی جان من است

نامه‌ی تو خطّ امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما

کی و کجا وعده‌ی دیدار ما

دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد

به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد

به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم

تویی که نقطه‌ی عطفی به اوج آیینم

کدام گوشه‌ی مشعر، کدام کنج منا

به شوق وصل تو در انتظار بنشینم

روا مباد که بر بنده‌ات نظر نکنی

روا مباد که ارباب جز تو بگزینم

چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم

ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

  

تا به كى در پرده مانى ماه من! روشنگرى كن

تا كنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى كن

جلوه اى كن! زهره را چون ذرّه محو خويش گردان

رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى كن

تا به كى از دورى ماه رخت كوكب شمارم؟

چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگرى كن

شاهباز دين ز هر سو مى خورد تيرى، خدا را

طاير بشكسته بال دين حق را شهپرى كن

قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق

تكيه زن بر مسند عدل الهى، داورى كن

موج بحر كفر، پهلو مى زند بر ساحل دين

نوح شو، توفان به پا كن! فُلْك دين را لنگرى كن

تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى

بت شكن شو چون خليل و دفع خوى آزرى كن

تا به كى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟

تا كند اندر مدار عدل گردش، محورى كن!

كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافگن

برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى كن

تا به كى اى گوهر دين! از صدف بيرون نيايى؟

ناخدا شو! كشتى دين خدا را رهبرى كن

تيغ بركش از نيام و قصد جان دشمنان كن

پاى برزن بر ركاب و حمله هاى حيدرى كن

اى همه جان ها به لب از هجر رويت، چهره بگشا!

وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى كن

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:17  توسط رضا | 

عاشقانه

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

 

  

رومانتيك

طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ... من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي

 

عاشقانه

اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری

 

 

عاشقانه

يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.

 

عاشقانه

دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم تا پایان.

در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد

 

به توعادت کرده بودم /ای به من نزدیکترازمن
ای حضورم از تو تازه /ای نگاهم از تو روشن

 

 عاشقانه

اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نميکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نميکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو ياد ميگيرم

 

 

 

 نا اميدی 

در اين دنيای نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند منم خوش باور نادان محبت آرزو کردم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:15  توسط رضا | 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:40  توسط رضا | 
 

                            

 باران

وقتیکه تـنـگ غروب دوبـاره بـارون مـیبـاره     آسـمـون شـهرمـون بـاز تـورو یـادم مــیـاره

دوباره دلـم مـیخـواد دستاتو مـحکم بگیرم     زیـر گـرمـای نـگـاهـت دوبـاره جـوون بـگـیرم

صدای چک چکـه بـارون تـوی قـلبم میـزنه     واسه حـرفـای قـشنـگـت دل مـن پـر میزنه

تو فرار قطره ها خاطره هام جوون میگیرن     باز سراغتو از این خسته بی جوون میگیرن

توی آسمون چشمام داره بارون مـیگـیـره     بـغـض ایـن دلـم بـزرگـه داره آروم  مـیـگـیـره

 

به نام آنکه عشق را افريد تا ما عاشق شويم

عزیزم در این راه عاشقی و در این جاده پر فراز و نشیب عاشقی مان تا نیمه های راه
همسفرم مانده ای پس بیا و این راه را با نفسی تازه تر و ابراز عاشقی بیشتر ادامه
بده تا با هم با موفقیت از این جاده سخت بگذریم ....
عزیزم بدون تو زندگی برای من هیچ مفهومی ندارد ،
و عاشقی برایم گنگ و پوچ هست!
عزیزم با من بمان ، بمان و عاشق تر از همیشه بمان !
مرا فراموش نکن ای بهاری که قلب سوخته مرا دوباره جان دادی ،
فراموشم نکن ای بارانی که بر روی من باریدی و
به منی که همان کویر تشنه و بی جان بودم، دوباره جان دادی
!

    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:33  توسط رضا | 

 

دلم رو نشکون نظر بده

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:30  توسط رضا |