![]() |
![]() |
|
|
از کجا شروع کنم از چي بگم، چطور بگم هر چي فکر مي کنم چيزي که لايقت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:54 توسط رضا |
|
|
انسان و پرنده پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان باتعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:52 توسط رضا |
|
|
غريبانه شكستم من اينجاتك وتنها., دل خسته ترينم دراين گوشه دنيا ..اي بيخبرازعشق كه نداري خبرازمن ,روزي توآيي كه نمانده اثرازمن.
سرمایه وجود آدمی پذیرش حقایق است.
دكتر شريعتي : سرمايه هر دلي حرفهايي هست كه براي نگفتن دارد.
زرد است كه لبريزحقايق شده است تلخ است كه بادرد موافق شده است شاعر نشدي وكرنه مي فهميدي باييز بهاريست كه عاشق شده است كاشانه نه آن است جمشيد بناكرد.....ويرانه نه آن است كه چنگيز فروريخت.... ....ويرانه دل ماست كه باگوشه چشمت........................صدساله بنايم رايكباره فروريخت...
يا الله. كس به غير ازتونخواهم چه بخواهى چه نخواهى.بازكن در كه مرانيست جزاين خانه پناهى.نه من آنم كه زفيض نگهت چشم بپوشم.نه تو،انى كه گدا راننوازى به نگاهى.دراگربازنگرددنروم باز به جايى...پشت ديوار نشينم چو گدا بر سرراهى...توكريمی ودوصد كوه به يك كاه ببخشى...من گدايم كه نياورده به همره پركاهى.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:30 توسط رضا |
|
|
با همهی لحن خوشآوائیم در بهدر کوچهی تنهاییام ای دو سه تا کوچه زما دورتر نغمهی تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایهی ما میشدی مایهی آسایهی ما میشدی هر که به دیدار تو نائل شود یکشبه حلّال مسائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینهی ما را عطشی دست داد نام تو بردم، لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامهی جان من است نامهی تو خطّ امان من است ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمتزده یک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعدهی دیدار ما دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکّه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطهی عطفی به اوج آیینم کدام گوشهی مشعر، کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشینم روا مباد که بر بندهات نظر نکنی روا مباد که ارباب جز تو بگزینم چو رو کنی به رهت، درد و رنج نشناسیم ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم ![]() تا به كى در پرده مانى ماه من! روشنگرى كن تا كنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى كن جلوه اى كن! زهره را چون ذرّه محو خويش گردان رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى كن تا به كى از دورى ماه رخت كوكب شمارم؟ چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگرى كن شاهباز دين ز هر سو مى خورد تيرى، خدا را طاير بشكسته بال دين حق را شهپرى كن قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق تكيه زن بر مسند عدل الهى، داورى كن موج بحر كفر، پهلو مى زند بر ساحل دين نوح شو، توفان به پا كن! فُلْك دين را لنگرى كن تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى بت شكن شو چون خليل و دفع خوى آزرى كن تا به كى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟ تا كند اندر مدار عدل گردش، محورى كن! كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافگن برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى كن تا به كى اى گوهر دين! از صدف بيرون نيايى؟ ناخدا شو! كشتى دين خدا را رهبرى كن تيغ بركش از نيام و قصد جان دشمنان كن پاى برزن بر ركاب و حمله هاى حيدرى كن اى همه جان ها به لب از هجر رويت، چهره بگشا! وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى كن
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:17 توسط رضا |
|
|
عاشقانه هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
رومانتيك طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته ... شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته ... من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي ... ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي
عاشقانه اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزاری
عاشقانه يک بار براي ديدن دريا قدم به ساحل گذاشتي... اما امواج دريا هزاران بار براي بوسيدن قدمگاهت تا روي ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.
عاشقانه دوستت دارم.به وسعت یه کهکشان.ای نام تو مرهم روح و روانم می خوانم از تو و می گویم که به پای تو مانند شمعی آب می شوم تا پایان. در عرض يک دقيقه مي شه يک نفر رو خرد کرد... در يک ساعت مي شه يک نفر رو دوست داشت و در يک روز فقط يک روز مي شه عاشق شد ولي يک عمر طول مي کشه تا کسي رو فراموش کرد
به توعادت کرده بودم /ای به من نزدیکترازمن
اگه سلطنت بلد نباشم سلطنت نميکنمٍ اگه زندگی بلد نباشم زندگی نميکم اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطره تو ياد ميگيرم
در اين دنيای نامردان که مردانش عصا از کور می دزدند منم خوش باور نادان محبت آرزو کردم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:15 توسط رضا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 11:40 توسط رضا |
|
|
باران وقتیکه تـنـگ غروب دوبـاره بـارون مـیبـاره آسـمـون شـهرمـون بـاز تـورو یـادم مــیـاره دوباره دلـم مـیخـواد دستاتو مـحکم بگیرم زیـر گـرمـای نـگـاهـت دوبـاره جـوون بـگـیرم صدای چک چکـه بـارون تـوی قـلبم میـزنه واسه حـرفـای قـشنـگـت دل مـن پـر میزنه تو فرار قطره ها خاطره هام جوون میگیرن باز سراغتو از این خسته بی جوون میگیرن توی آسمون چشمام داره بارون مـیگـیـره بـغـض ایـن دلـم بـزرگـه داره آروم مـیـگـیـره
به نام آنکه عشق را افريد تا ما عاشق شويم عزیزم در این راه عاشقی و در این جاده پر فراز و نشیب عاشقی مان تا نیمه های راه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:33 توسط رضا |
|
|
دلم رو نشکون نظر بده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 18:30 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
اس ام اس عاشقانه جوک شعر کلبهی عشق کوتاه اما خواندنی |
|
RSS
|