تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic حرفهای زیر آلاچیق

چه شب است يا رب امشب كه شكسته قلب ياران

 چه شبى كه فيض و رحمت، رسد از خدا چو باران

چه شبى كه تا سحرگاه، زفرشتگان «الله»

 بركات آسمانى، برسد به جان نثاران

شب انس و آشنايى است، شب عاشقان مهدى است

شب وصل هر جدايى است، شب اشك رازداران

شب تشنگان ديدار، شب ديدگان بيدار

 شب سينه هاى سوزان، شب سوز سوگواران

شب قلب هاى لرزان، شب چشم هاى گريان

شب بندگان خالص، شب راز رستگاران

شب توبه و انابت، شب صدق و معنويت

 شب گريه و مناجات، شب شور و شوق ياران

شب نغمه هاى ياربّ، شب ذكر «توبه» بر لب

 شب گوش دل سپردن، به سرود جويباران

چه بسا كه تا سحرگاه، سفر شبانه رفتيم

 كه مگر نسيم لطفى، بوَزَد در اين بهاران

چه خوش است يا رب امشب، كه خطاى ما ببخشى

ز كرم كنى نگاهى به جميع شرمساران

تو خدايى و خطاپوش، تو بزرگ و اهل احسان

 گنه از غلام مسكين، كرم از بزرگواران

تو انيس خلوت دل، تو پناه قلب خسته

تو طبيب چاره سازى، تو كريم روزگاران

دل دردمند ما را، تو شفايى و تو درمان

 به تو مبتلا و محتاج، نه منم، كه صد هزاران

به خدائيت خدايا، به مقام اوليايت

 به فرشتگان، رسولان، به خشوع خاكساران

شب دلشكستگان را به سحر رسان، خدايا

 ز فروغ خود بتابان، به دل اميدواران

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:22  توسط رضا | 

 

خدایا چه کرده ام که اینچنین هدیه گرانبهایی به من دادی؟

  

هر آنچه دارم تقديم به تو تنها اميد زندگاني ام،

دستانم تقدیم به تو تا با آنها لمس کنی لطافت جاری عشق را. پاهایم تقدیم به تو، قدم بردار و به سوی خوشبختیت برو. چشمانم تقديم به اشکهاي سوزان روي گونه های نازنینت ، لبانم تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت .
زندگانیم تقديم به تو اي تمام خيال من
                                    

اي تک ستاره آسمان قلبم و اي سرچشمه ي حیاتم،
هر آنچه هست و نیست تقديم به تو اي محبوب بی همتایم
تقديم به تو که يادت در فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانيت هميشه در وجودم جاريست .
نگارینم،  اي عزيزترينم:
چه خوب شد که به دنيا آمدي و چه خوب شد که دنياي من شدي . چه زیباست روزی که با آمدنت به من جان دادی و چه دلنشین است داشتن هرم نفسهایت.
براي من بمان و برایم از عشقت بخوان که تا تو هستی نفس میکشم.
نازنینم، یگانه مرد زندگانیم، با وجود فرسنگها فاصله که بین دستهامان دیوار کشیده اند، تنها میتوانم قلبم را که لبريز از عشقی آتشین و حقیقی ست به تو
هدیه کنم. قلبم را بردار و تمامی حجمش را پر از امواج نوراني عشقت کن، بعد يک گوشه آسمان بياويز ، تا آسمانت همیشه نورانی باشد. 

و سوگند مي خورم که تا ابد برای تو و کنار تو باشم

 

 

 

قصه از کجا شروع شد
از گل و باغ و جوونه
از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی
که بگم با تو یه رنگم
تا بگم چه نازنینی
تو شکوفهء قشنگم

ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه

عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه
توئی تنها همزبونم که همیشه نازنینه
اگه ده سال اگه صد سال شب و روز با تو باشم
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی

ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:14  توسط رضا | 

بگویید بر گورم بنویسند

 

زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت

 

مهربان بود ولی مهر نورزید

 

طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد

 

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی را بدان راه نداد

 

در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد

 

و خلاصه بنویسید

 

"زنده بودن را برای زندگی دوست داشت،

 

نه زندگی را برای زنده بودن."

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:5  توسط رضا | 

مي دوني؟

يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشي منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي..

بهت مي گم چشماتو مي بندي؟

ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ...

بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟

مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن..

مي دوني؟

مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدي که؟

ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني

خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه

و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني..

تو داري قصه مي گي..

من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني..

تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم..

مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت.

مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم..

مي بيني ديگه نفس نمي کشم..

چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم..

مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن..

از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا

بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي..

گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:2  توسط رضا |