![]() |
![]() |
|
|
درسیاهی ها رهایم می کنی آخر چرا؟ پاک ازچشمت جدایم می کنی آخر چرا؟ دايماً در پیچ وتاب موی تو گم می شوم درپریشانی رهایم می کنی آخر چرا؟ کوچه های شهررا من می شناسم مو به مو راهی بیراهه هایم می کنی آخر چرا ؟ لا به لای لحظه ها در خلوت دلواپسی با غریبی آشنایم می کنی آخر چرا؟ باز چشمان سیاهت کم محلم می کنند می روم ، اما صدایم می کنی آخر چرا؟ گر چه واپس می زنی دست نیازم را ولی خوب می دانم دعایم می کنی آخر چرا؟
امان ز لحظه ای که دل خطا کند مرا به دست سرد تو رها کند در انزوای کوچه های بی کسی به سان یک غریبه ای جفا کند ببیندم که از خزان چه می کشم و بی خیال من دمی صفا کند نماز من به سوی قبله گاه او ولی به سوی دیگر اقتدا کند نه این سزای ساده ای چو من بود چه سازمش که نفی ما سوی کند کنون که تیشه اش به ریشه ام رسید بگو بزن که درد من دوا کند و دل که می رسد به آخر جنون به لحظه ای که بی درنگ خطا کند
بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد مثل يك بيت ته قافيه ها خواهم مرد تو كه رفتي همه ثانيه ها سايه شدند سايه در سايه ان ثانيه ها خواهم مرد شعله ها بي تو ز بي رنگي دريا گفتند موج در موج در اين خاطره ها خواهم مرد گم شدم در دوري چشمان بهار بي تو يك روز در اين فاصله ها خواهم مرد
تا به كى در پرده مانى ماه من! روشنگرى كن تا كنى هر دلبرى را عاشق خود، دلبرى كن جلوه اى كن! زهره را چون ذرّه محو خويش گردان رخ نما و مشترى را بر رخ خود مشترى كن تا به كى از دورى ماه رخت كوكب شمارم؟ چرخ دين را مهر شو، در آسمان روشنگرى كن شاهباز دين ز هر سو مى خورد تيرى، خدا را طاير بشكسته بال دين حق را شهپرى كن قاف تا قاف جهان پر شد ز ظلم اى حجّت حق تكيه زن بر مسند عدل الهى، داورى كن موج بحر كفر، پهلو مى زند بر ساحل دين نوح شو، توفان به پا كن! فُلْك دين را لنگرى كن تا نداده حق پرستى جاى خود بر بت پرستى بت شكن شو چون خليل و دفع خوى آزرى كن تا به كى چرخ ستمگر بر مدار ظلم گردد؟ تا كند اندر مدار عدل گردش، محورى كن! كفر را از ريشه بركن، ظلم را از بن برافگن برق شو! از دشمنان خرمن بسوزان، تُنْدَرى كن تا به كى اى گوهر دين! از صدف بيرون نيايى؟ ناخدا شو! كشتى دين خدا را رهبرى كن تيغ بركش از نيام و قصد جان دشمنان كن پاى برزن بر ركاب و حمله هاى حيدرى كن اى همه جان ها به لب از هجر رويت، چهره بگشا! وى همه آثار هستى از تو مشتق، مصدرى كن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:30 توسط رضا |
|
|
چند روز پیش داشتم از توی یک باغ، گردو تک می زدم؟که جانعلی رو دیدم که باسوز عجیبی زده بود زیر آواز و اینطوری می خوند: به جای رانی مُخوام آب جو بنوشُم مُخوام زود برُم ولایت به جای آدیداس مُخوام گیوه بپوشُم مُخوام زود برُم ولایت به جای آخوند مُخوام ماهواره نگاه کنُم مُخوام زود برُم ولایت به جای ترکی مُخوام فارسی بشنوُم مُخوام زود برُم ولایت به جای پیکان و ژیان مُخوام خر سوارشُم مُخوام زود برُم ولایت به جای بوی دود مُخوام بو پهن بخوره دماغُم مُخوام زود برُم ولایت به جای زرت زرت ماشن مُخوام قدقد بشنوُم مُخوام زود برُم ولایت به جای... _صبر کن مُنم مُخوام باهت بیایُم مُخوام زود برُم ازین ولایت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 14:26 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم فروردین 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته سوم اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته سوم فروردین 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
اس ام اس عاشقانه جوک شعر کلبهی عشق کوتاه اما خواندنی |
|
RSS
|